تیرگان، یادگار آرش گمانگیر و همه ایران بانان

به یاری اهورا مزدا

tirgan

آن ستاره­ی تشتر را، تشتر ستاره­ی رایومند فرهمند را می­ستاییم، با هوم آمیخته به شیر با بَرسَم، با زبان خرد و «مانتره» با اندیشه و گفتار و کردار نیک، با آبزور و با سخن رسا.

تـيشتر ستاره را يومند و فرهمند را مستايـيم که شتابان بدان سوي پرواز کند.   به سوي درياي فراخکرت پرواز کند. مانند تير ارخش (آرش) بهترين تـيرانداز ايراني که از کوه ائـيريوخشوت به طرف کوه خوانونت پرتاب گرديد….

بخشی از یشتها (تیر یشت)

جشن تیرگان در کنار نوروز و مهرگان و سده از مهمترین جشنهای کهن ایران زمین می باشد. جشن تیرگان از جشنهای ماهیانه می باشد که در تیر روز از تیر ماه هر سال برگزار می گردد. در گاهشماری کهن ایرانی همه ماه ها 30 روزه بوده و هر روزی برای خود نامی داشته و نام سیزدهمین روز از هر ماه «تیر» یا «تیشتر» نام دارد. در گاهشماری کنونی که شش ماه نخست سال 31 روزه است، جشن تیرگان در روز دهم تیر ماه می باشد.

جشن تیرگان نیز مانند همه جشنهای آریایی بدون شوند نامگذاری نشده و نیاکان خرد گرای ما همچنان که برای همه جشنها، دگرگونی آب و هوایی و گردش کیهانی و همچنین پیشینه تاریخی آنها را در نگر می داشتند، درباره جشن تیرگان نیز هم شوند طبیعی و هم ریشه تاریخی و… را در مورد آن بررسی کردند.

نخست اینکه، جشن تیرگان در اوج گرمای تابستان است. همانگونه که سده در اوج سرمای زمستان است و در آن جشن آتش بزرگی به نشانه مبارزه با اهریمن تاریکی و سرما می افروزند، جشن تیرگان نیز گرمترین زمان سال است و در این هنگام به دل طبیعت و در کنار رودها و چشمه ساران رفته و آبریزان می کنند.

از سویی دیگر، تیر یا «تیشتر» در اسطوره های کهن آریایی نماد ایزد باران زا است و نماد آن ابر سپید است. تشتر در باور نیاکانمان پیوسته با دیو خشکسالی (اپوش) که نماد آن ابر سیاه است، در نبرد است و هر گاه که تشتر پیروز گردد، باران از آسمان باریدن می گیرد. به همین شوند است که ایرانیان و بویژه کشاورزان در تیر روز برای پیروزی ایزد تشتر بر دیو اپوش و افزایش بارش باران به دل طبیعت رفته و نیایش می کنند. هم در روز تیر از ماه فروردین (سیزده بدر) و هم در روز تیر از ماه تیر (جشن تیرگان).

همچنین، در تاریخ پیشدادیان آورده شده که در دوران پادشاهی «زو» شاهنشاه پیشدادی، هفت سال در ایران خشکسالی می شود و مردم به ستوه آمده و به بیرون از شهر رفته و برای بارش باران نیایش می کنند و در روز تیر از ماه تیر بارش باران آغاز می شود و خشکسالی به پایان می رسد و مردم به فرخندگی بارش باران بر سر و روی یگدیگر آب می پاشند و به جشن و شادی می پردازند و می دانیم که ایرانیان از دیر باز تا کنون آب را نماد روشنی و پاکی می دانند. از آن سال هر ساله این جشن را برپا می کرده اند و آنرا تیرگان یا آبریزان نام نهادند.

همچنین، آنگونه که همگان می دانید، جشن تیرگان با نام آرش کمانگیر و جان فدا کردن او برای مرزهای میهن گره خورده است. در دوران منوچهر شاه پیشدادی جنگهای طولانی بین ایران و توران در می گیرد که هر دو سپاه را خسته و فرسوده می کند سپس مبنای آشتی را بر آن می نهند که یک تن سپاهی تیری از چکاد دماوند پرتاب کند، هر کجا که تیر بر زمین نشست، آنجا مرز ایران و توران شود. در این هنگام، گفتگو بر سر خاک سرزمینمان بود و سرنوشت همه مردمان نواحی مرزی بدست یک تن بود و او کسی نبود جز آرش. آری، آرش کمانگیر گزینش می شود . او پیش از اینکه تیرش را پرتاب کند، تنش را به مردم می نمایاند که همگان بدانند که او از تندرستی کامل برخوردار است و سپس از چکاد دماوند آن تیر تاریخ ساز را می افکند. تیر آرش را ایزد باد ده روز همراهی می کند تا اینکه بر تنه درختی در کنار جیحون فرود آید و رود جیحون مرز بین ایران و توران می شود، ولی آرش دیگر نیست، او جانش را درراه مرزهای ایران فدا می کند. آرش نماد همه آنهایی است که برای پاسداری از مرزهای میهن جان باختند. ما هم همچون نیاکانمان درود می فرستیم بر روان همه آرشهای تاریخ میهن.

به هر روی، جشن تیرگان با ای همه پیشینه تاریخی همچنان در میان زرتشتیان زنده است و در این روز به کنار رودها و چشمه ها می روند و در آن اوج گرمای تابستان آب پاشی کرده و آب بر سر و روی یکدیگر پاشیده و به شادی و شادمانی می پردازند.

از دیگر کارهایی که در این روز انجام می دهند، بستن دستبند تیر و باد به نشانه تیر آرش می باشد. تیر و باد دستبندی است که از هفت یا دوازده نخ به رنگهای گوناگون بافته می شود و در تیر روز (روز سیزدهم هر ماه) به دست می بندند و در روز باد (روز بیست و دوم هر ماه) آنرا به نشانه تیر آرش در باد رها می کنند.

همچنین، در جشن تیرگان، چک و دوله (فال کوزه) نیز لطف و شادی این جشن را چند برابر می کند. فال کوزه به این گونه است که روز پیش از جشن تیرگان، دوشیزه‌ای را برمی‌گزینند و کوزه سفالی سبز رنگ دهان گشادی به او می‌دهند که «دوله» نام دارد، او این کوزه را از آب پاکیزه پر می‌کند و سپس «دوله» را نزد همه باشندگان می برد و آن‌ها ابزار کوچکی از آن خود را مانند انگشتری، گوشواره، سنجاق سر ، سکه و مانند اینها را در آن می اندازند. سپس یک برگ سبز یا دستمال سبز روی دهانه کوزه می اندازد و دوله را به زیر درختی همیشه سبز چون سرو یا مورد می‌برد و در آن‌جا می‌گذارد. سپس در روز جشن تیرگان پس از مراسم آبریزان همه کسانی که ابزاری را در کوزه انداخته بودند گرد هم می آیند و پسر نا بالغی دوله را از زیر درخت می آورد و بزرگان و سالخوردگان ترانه های محلی یا چکامه هایی از شاهنامه فردوسی یا غزلیات حافظ را می خوانند و با هر چکامه ای که خوانده می شود، پسر بچه یکی از ابزارهای درون کوزه را بیرون می آورد و صاحب آن وسیله شعر خوانده شده را به یمن آرزویی که در دل دارد برداشت می کند.

در پایان، چکامه زیبای آرش کمانگیر اثر چکامه سرای گرامی سیاوش کسرایی را به همه ایرانیان پیش کش می کنم.

آرش کمانگیر

برف می­بارد
برف می­بارد به روی خار و خاراسنگ
کوه­ها خاموش
دره­ها دلتنگ
راه­ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی­شد گر ز بام کلبه­های دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی­مان نمی­آورد
رد پاها گر نمی­افتاد روی جاده­های لغزان
ما چه می­کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد ؟
آنک آنک کلبه­ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم
مهربانی­ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه­های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته­ای بس نکته­ها کاینجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغ­های گل
دشت­های بی­در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی خاک عطر باران خورده در کهسار
خواب گندمزارها در چشمه­ی مهتاب
آمدن، رفتن، دویدن
عشق ورزیدن
غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی­های مردم پای کوبیدن
کار کردن کار کردن
آرمیدن
چشم انداز بیابان­های خشک و تشنه را دیدن
جرعه­هایی از سبوی تازه­ی آب پاک نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی
زیر سقف این سفالین بام­های مه گرفته
قصه­های درهم غم را ز نم­نم­های باران شنیدن
بی­تکان گهواره­ی رنگین کمان را
در کنار بان دیدن
یا شب برفی
پیش آتش­ها نشستن
دل به رویاهای دامن­گیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله­اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
کنده­ای در کوره­ی افسرده­ی جان افکند
چشم­هایش در سیاهی­های کومه جست و جو می­کرد
زیر لب آهسته با خود گفتگو می­کرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله­ها را هیمه­ی سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل­ای روییده آزاده
بی­دریغ افکنده روی کوه­ها دامن
آشیان­ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمه­ها در سایبان­های تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می­خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله­ها را هیمه باید روشنی افروز
کودکانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
بر زبان بس داستان­های پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روز بدنامی
روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
عشق در بیماری دلمردگی بیجان
فصل­ها فصل زمستان شد
صحنه­ی گلگشت­ها گم شد، نشستن در شبستان شد
در شبستان­های خاموشی
می­تراوید از گل اندیشه­ها عطر فراموشی
ترس بود و بال­های مرگ
کس نمی­جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه­گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملک
همچو سر حدات دامن­گستر اندیشه، بی­سامان
برج­های شهر
همچو باروهای دل بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ سینه کینه­ای در بر نمی­اندوخت
هیچ دل مهری نمی­ورزید
هیچ کس دستی به سوی کس نمی­آورد
هیچ کس در روی دیگر کس نمی­خندید
باغ­های آرزو بی­برگ
آسمان اشک­ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپی نامردان در کار
انجمن­ها کرد دشمن
رایزن­ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند
هم به دست ما شکست ما بر اندیشند
نازک اندیشانشان بی­شرم
که مباداشان دگر روزبهی در چشم
یافتند آخر فسونی را که می­جستند
چشم­ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می­کرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می­کرد
آخرین فرمان آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می­دهد سامان
گر به نزدیکی فرود آید
خانه­هامان تنگ
آرزومان کور
ور بپرد دور
تا کجا ؟ تا چند ؟
آه کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان ؟
هر دهانی این خبر را بازگو می کرد
چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می کرد
پیر مرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید
از میان دره های دور گرگی خسته می نالید
برف روی برف می بارید
باد بالش را به پشت شیشه می مالید
صبح می آمد پیر مرد آرام کرد آغاز
پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست دشت نه دریایی از سرباز
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی دردهان صبح
باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز
لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحری بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت وم ردی چون صدف
از سینه بیرون داد
منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده
مجوییدم نسب
فرزند رنج و کار
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده دیدار
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد
دلم را در میان دست می گیرم
و می افشارمش در چنگ
دل این جام پر از کین پر از خون را
دل این بی تاب خشم آهنگ
که تا نوشم به نام فتحتان در بزم
که تا بکوبم به جام قلبتان در رزم
که جام کینه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در این پیکار
در این کار
دل خلقی است در مشتم
امید مردمی خاموش هم پشتم
کمان کهکشان در دست
کمانداری کمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
ستیغ سر بلند کوه ماوایم
به چشم آفتاب تازه رس جایم
مرا نیر است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
در این میدان
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
پس آنگه سر به سوی آٍمان بر کرد
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
که با آرش ترا این آخرین دیداد خواهد بود
به صبح راستین سوگند
بهپنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند
زمین می داند این را آسمان ها نیز
که تن بی عیب و جان پاک است
نه نیرنگی به کار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم باک است
درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش
نفس در سینه های بی تاب می زد جوش
ز پیشم مرگ
نقابی سهمگین بر چهره می آید
به هر گام هراس افکن
مرا با دیده خونبار می پاید
به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد
به راهم می نشیند راه می بندد
به رویم سرد می خندد
به کوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را
و بازش باز میگیرد
دلم از مرگ بیزار است
که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است
ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکاراست
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
همان بایسته آزادگی این است
هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیک امید خویش می داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم گه پیش می راند
پیش می آیم
دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند
نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ ای آفتاب ای توشه امید
برآ ای خوشه خورشید
تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب
برآ سر ریز کن تا جان شود سیراب
چو پا در کام مرگی تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم
به موج روشنایی شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم
شما ای قله های سرکش خاموش
که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید
که ابر ‌آتشین را در پناه خویش می گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد
امدیم را برافرازید
چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید
غرورم را نگه دارید
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید
زمین خاموش بود و آسمان خاموش
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه خورشید
هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید
نظر افکند آرش سوی شهر آرام
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
مردها در راه
سرود بی کلامی با غمی جانکاه
ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه
کدامین نغمه می ریزد
کدام آهنگ آیا می تواند ساخت
طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند ؟
طنین گامهایی را که آگاهانه می رفتند ؟
دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز
راه وا کردند
کودکان از بامها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
پیر مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا کردند
آرش اما همچنان خاموش
از شکاف دامن البرز بالا رفت
وز پی او
پرده های اشک پی در پی فرود آمد
بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رویا
کودکان با دیدگان خسته وپی جو
در شگفت از پهلوانی ها
شعله های کوره در پرواز
باد غوغا
شامگاهان
راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر
باز گردیدند
بی نشان از پیکر آرش
با کمان و ترکشی بی تیر
آری آری جان خود در تیر کرد آرش
کار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش
تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
و آنجا را از آن پس
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند
آفتاب
درگریز بی شتاب خویش
سالها بر بام دنیا پاکشان سر زد
ماهتاب
بی نصیب از شبروی هایش همه خاموش
در دل هر کوی و هر برزن
سر به هر ایوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
سالها و باز
در تمام پهنه البرز
وین سراسر قله مغموم و خاموشی که می بینید
وندرون دره های برف آلودی که می دانید
رهگذرهایی که شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند
و نیاز خویش می خواهند
با دهان سنگهای کوه آرش می دهد پاسخ
می کندشان از فراز و از نشیب جادهها آگاه
می دهد امید
می نماید راه
در برون کلبه می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاری کاروانی با صدای زنگ
کودکان دیری است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان
شعله بالا می رود پر سوز

بانو توران شهریاری چکامه سرای گرانقدر هازمان زرتشتی نیز در وصف تیرگان چنین می سرایند:

آرش و تيرگان

از دوره‌هاي دور كه دوران رازهاست
در هر زمان نشان ز نشيب و فرازهاست
گاهي فروغ و پرتوي از جاره‌سازهاست
گه نيز جاي پاي بهين پيشتازهاست
آرش نژاده‌اي است دلاور از آن زمان
او داد آب و رنگ حماسي به تيرگان
گاه پگاه بود
روزي ز روزهاي خوش تيرماه بود
آغاز تير روز
زيبا و خاطره انگيز و دلفروز
البرز پر صلابت و با فرّ و جاه بود
همراه با سپيده دمان فروغمند
شد آشكار بر رخ خورشيد نو شخند
ماندست از آن طلوع رهايي به يادها
فرمان مينوي اهورا به بادها
كاي باد تندسير
سبكتاز
تيزرو
زين كوه زي كرانه جيحون روانه شو
تا تير جان آرش فرخ تبار را
بر ساقه تناور گردوبني بلند
نزديك مرو، ساحل جيحون، كنار رود
تا نيمروز گرم و دمان آوري فرود
آنگه سروش، پيك اهورائي از سپهر
اينگونه داد مژده به ايرانيان ز مهر
كز تير سرنوشت كه نيروي جان در اوست
زنجير و بندهاي اسيري و بندگي
از دست و پاي ملتي آزاده وا شود
آن شهرها كه خصم ز ايران زمين گرفت
بعد از فرود تير، ز توران جدا شود
اكنون براي زود رسيدن به اين هدف
تيرافكني است گرد و كمانگير و جان به كف
«آرش» همان دليرترين پهلوان شهر
در راه جاوداني ايران فدا شود
جان حماسه پرور و شور آفرين او
با تير سرنوشت به خاور رها شود
هان، باد، تير آرشي از عشق و آتش است
فرياد دادخواهي گردي كمانكش است
پاسش بدار چونكه در آن جان آرش است
آن روزهاي تار و غم انگيز و جانگذار
بخشي ز خاك پاك اهورايي وطن
هنگام جنگ در كف دشمن فتاده بود
ايران بسان مام ز فرزند مانده دور
دلشادي و توان خود از دست داده بود
زان سوز و درد شرح غمش را به خون نوشت
با خط سرخ بر ورق لاله‌گون نوشت
دوران جنگ بود
ايران دلش ز دوري فرزند تنگ بود
بهر وطن شكست ز بيگانه ننگ بود
چون مهد جم چراغ ره فرّ و هنگ بود
اين سرزمين تحمل خواري نمي‌كند
در تنگناي حادثه زاري نمي‌كند
با دشمن شناخته ياري نمي‌كند
پيش ستمگر آينه‌داري نمي‌كند
از چندگاه پيش در آن روزگار تار
در راه سازشي كه شود صلح برقرار
افراسياب بود و منوچهر شهريار
بستند عهدي آن دو به آئين و استوار
پيمان چنان بخواست كه تيرافكني دلير
پرتاب سازد از تبرستان به شرق تير
هر جا كه تير آمد و بر هر كجا نشست
آن جايگاه مرز و حريم دو كشور است
«آرش» كنار قله‌ي البرز سربلند
با قامتي بلند چو سرو فرازمند
در هاله‌اي ز نور سحرگاهي سپند
برپا ستاده بود
در چله‌ي كمان غرور آفرين خويش
تير از پي رهايي ميهن نهاده بود
با ياد و نام نامي دادار مهربان
سربرفراشت زمزمه خوان سوي آسمان
با نيروي خدايي و افزون‌ترين توان
تير از كمان كشيد
آن را نه از كمان، كه ز ژرفاي جان كشيد
تا تير جان خويش به باد و زان سپرد
شد پاره پاره پيكر و افتاد و جان سپرد
جان عزيز را به ره آرمان سپرد
اكنون هزاره‌ها سپري شد از آن زمان
آرش حماسه‌ايست به تاريخ جاودان
ايران به جاست همچو مه و مهر و آسمان
بادا هزاره‌هاي دگر باز در جهان.
هان اي جوان برومند هم‌وطن
اينك تو آرشي و چراغ ره وطن
با دانش و خرد و عشق خويشتن
مرز نوين بگستر و كن تازه‌تر سخن
تا نو شود حماسه شورآور كهن

نگارنده : نازنین زرین کلاه

tirgan

Advertisements

2 پاسخ به “تیرگان، یادگار آرش گمانگیر و همه ایران بانان

  1. درود .بسیار زیباست. و سپاسگزارم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s